برگ های زرد رویم می نشینند....
انگار پائیز دستش را روی سرم گذاشته است...
نقاب خنده را هم که بردارم ...
باز هم می خندم....
غیبت تو ربطی به غایب بودن دیگری ندارد...
و تو هنوز ....
گلایه های تابستان را داری....
ولی میترسم از روز فینال...
گفت ....جالب الخطا هم هست...!
گفتم ....جاذب الخطا هم می شود گفت !...
گفت ....اگر این طور است که جامع الخطا بیشتر به او می آید....!
گفتم .....آدمی جایز الخطا نیست !ممکن الخطاست!
گفت...ممنوع الخطا چی ؟
گفتم ....معمول الخطاست اغلب!
(هنوز این گفتگو ها ادامه دارد....)
بالاطبع هیچ سانسوری.....
میشود غلط املائی داشت....
و نمره بیست گرفت![]()
ولی بهتر از اینست که ...
حداقل به خودم وفادار نباشم!
دختربچه ای دیدم که مژه مصنوعی داشت...
و گنجشکی که فال ورق می گرفت...
و دفتری که رویش نوشته بود عشق....فقط سرگرمی است..
من میدانم ...
کودکی هایم ...
پرنده ای عاشق..
و دفترهای مشق ....
از یاد می روند!
خودش نمیدانست قراره چی باشد !
بی سابقه بود!...
ولی بی نظیر نه!...
اگر بخواهد حرف بزند...بی مبالات میشود!
اگر بخواهد حرف نزند....بی جهت!
اگر بخواهد خودش باشد...! بی سابقه!
اگر آرزو کنم که کاش ترا نمی دیدم ...که امروز دلتنگت باشم ...باز هم اشتباه ست!آدمی همیشه دلتنگ
روح کسی است که در لحظه های روحانی اش همراه اش باشد! چه اورا ببیند چه نبیند!